در حالت خواب عمیق بدن و جهان افرینش وجود ندارند (زیرا که ) فکر در روح غرق میگردد.
بنابراین :
در حالت خواب عمیق فکر به روح میپیوندد . ( این وصال نیست ).
اما اگر در حالت بیداری فکر در روح غرق گردد
انوقت جهان افرینش و بدن وجود دارند اما فکر وجود نخواهد داشت .
قبلا دیده ایم که وقتی فکر وجود داشته باشد بدن و جهان افرینش وجود خواهند داشت.
یعنی وقتی جهان افرینش و بدن وجود داشته باشند فکر وجود خواهد داشت.
اما در اینجا "
(وقتی در حالت بیداری فکر در روح غرق باشد )
جهان افرینش و بدن وجود خواهند داشت اما فکر موجود نخواهد بود.
یعنی فکر از روح جدا شده است
و این وصال میباشد.
بدین ترتیب
فکر (من غیر حقیقی یا من نفسانی ) به روح تغییر ماهیت میدهد
و روح هر ثانیه خودی حقیقی را میبیند .
فکر (منیت یا خودی غیر حقیقی ) که اکنون به روح تبدیل یافته
خودی حقیقی را میبیند و میگوید من خدا را دیده ام یا من به شناخت خودی حقیقی رسیده ام .
بدین ترتیب
فکر (یعنی خودی غیر حقیقی منیت یا نفس ) وقتی خودش را روح نمیشناسد
(یعنی وصل نشده است) بدن و جهان را میبیند
و وقتی بشناخت روح میرسد (یعنی به روح وصل میشود) خودی حقیقی را میبیند.
بنا بر این
فکر وقتی به شناخت روح نایل میگردد
(یعنی تاریکی طبیعی که جهانی است و تجلای نور جهانی می باشد )
(انسان واصل خدا) میگردد .
و بشناخت من حقیقی میرسد.
و وقتی فکر محدود باشد انسان معمولی میباشد.
و بدین ترتیب
فکر محدود یعنی خودی محدود - اکنون نامحدود میگردد
یعنی خودی و یا من جهانی میگردد
و میگوید ( منم در همه چیز منم در همه جا و منم در همه کس) یا ( اناالحق )
بدین ترتیب
وقتی که من غیر حقیقی در کار باشد محدود است .
و من غیر حقیقی که فکرش توقف یافته باشد نامحدود میباشد.
یعنی اینکه
وقتی فکر به کار مشغول است احساس میکند که من فقط همین بدن میباشم
و وقتی از کار باز می ایستد احساس میکند که من روح یا نامحدود هستم.
اینها همه منتهی میشود به این که :
روح وقتی بکار مشغول است ( فکر ) میباشد.
و فکر وقتی بکار مشغول باشد ( بدن و جهان ) میباشد.
اکنون میتوان گفت"
نور طبیعی = من حقیقی نامحدود
تاریکی طبیعی = من غیر حقیقی نامحدود
تاریکی غیر طبیعی = من غیر حقیقی محدود
نور غیر طبیعی = بدن و عالم افرینش